قلم هاي كاغذي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
چایهايم همه تلخ تلخند همچون خندههايم که با رفتن تو همهشان شدهاند زهرخند به ريش عاشقيم که هههه خاک برسرت! آنچه سرت آمده ميليونها سال است که بر سر تمام عاشقان جهان آمده است و تو خوشخيالی که از سرزمين ليلی و مجنون شيرين و فرهاد و هزارن فريب جهان خورده ديگر برخاستهای و نطفهات از اين خاک مهرپرور گرفته شده است و من دهان که باز میکنم به دفاع از شرف عشق و عاشقی سالیان سال تاریخ زبانم لای دندانهايم گیر ميکند چون تو حرمت عشق را که به اندازه قلب یک فرشته پاک بود لجنمال کردی!
| لینک | ٢٧ دی ۱۳۸٥ - نغمه |
امروز شنيدم كه بازگشتهاي به جايي كه هزاران خاطره با هم داشتهايم. چه روزها، عصرها و شبهايي!آيا خاطرههاي از آن همه روز، مرا حتي به اندازه چشمبههمزدني به ياد تو ميآورد؟
تو كه نميداني ولي واقعیت دارد كه درگذر اين روزها و ماهها به دور از آنهمه خاطره كه پيش من جاگذاشتهاي نبودهام و تو رفتي و رفتي و رفتي...
و من بر عهد پيشين ماندهام كه شايد تو بيايي!
این موسیقی گویی برسرم خراب میشود که میخواند:
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
اگر روزي دلت برايم تنگ شد؛ سراغي از من بگير كه در انتظارم.
اینها بازهم میخوانند که:
پا به سرم نه
جان به تنم ده
و من میروم به دنبال سوز این آواز...
| لینک | ٢۳ دی ۱۳۸٥ - نغمه |
تو که نیستی
فنجان چاي دیگر با خندههای من شيرين نميشود
لقمههاي نگرفته و گاه گرفتهاي كه خيلي وقت است بغض شده و گير كرده در گلويم
نبودنت را به من گوشزد میکند
ميسوزد چشمهايم و اشك سردم جاري كه ميشود صورتم را ميسوزاند
نان خشك مرباي رنگ پريده كره آب شده و گلويي كه تازه نمي شود از طعم چاي!
روبهروي من يك صندلي براي هميشه خالي است!
| لینک | ٢٢ دی ۱۳۸٥ - نغمه |
من کيستم؟
اينكه يكدفعه ازت بخوان درباره خودت و آنچه در تو بارزترست بنويسي آنهم در 5 جمله، شايد براي بسياري، كار سختي نباشد اما براي من، مني كه بيش از آنچه كه هستم، بودهام و خودم را در چندين و چند ماه پيش جا گذاشتهام، كار سختي است. شايد به خوبي يادم نميآيد و يا نميخواهم كه يادم بيايد چه بودهام. ولي آنچه هستم احتمالاً تا آخرين ايستگاه قطار زندگيم با من خواهد بود.(به هر حال اين بازي تعريف از خود رو كاوه گذاشت پيش روي من و از اين قرارست كه هر كس در پنج جمله از خودش مينويسه بعدش پنج نفر ديگه رو معرفي ميكنه كه اوناهم همين كار رو دنبال كنن).
1- از بد حادثه يا خوش حادثه كه دقيقاً براي من و هيچ كس ديگري مشخص نيست، حرفهام شده است روزنامهنگاري و عادت كردهام به قلم و نوشتن. مدام ميخوانم و مينويسم و ميخوانم و مينويسم كه هم به اصطلاحي درجات فهم و شعورم بيشتر شود و هم لقمه ناني از راه حلال كسب كنم! موسيقي ، چاي و قهوه پاي ثابت لحظههاي خواندن و نوشتنم شده است به ويژه براي شبهاي شب زندهداري.
2- سينما را دوست دارم و بازهم به فراخور همان جنون روزنامهنگاري فيلم زياد ميبينم و هم از فيلم خوب لذت ميبرم و هم با نوشتن چند صفحهاي درباره آنها به كسب و كار ميپردازم.(چه حس كاسبمآبانهاي بهم دست داد...)
3- به خود آموختهام كه هرگز جايي براي كينه و نبخشيدنها در دلم نداشته باشم. گذشت كن و آنچه دربارهاش گذشتكردهاي را فراموش كن، شده است شعار زندگيم.
4- بيش از آنچه ديگران ميانديشند كه سرشار از نشاط و شيطنتم، غمگينم!
5- شنا ورزش رويايي من است و گاهي تنها شنا كردن و شنا كردن ديوانهوار بدون هيچ مكثي و تفكر برآنچه بر من و جهان ميگذرد آرامم ميكند. من ناجي غريقي هستم كه هرگز نتوانستم خود را حتي از موجي كوچك به سلامت برهانم.
اگر قراره پنج دوست ديگر به اين بازي بپيوندند ژوبين، م روانشيد، امير حسين، فريد و با ترس و لرز از نام بردن عليرضا روشن كه نكند بگويد بابا اين كارا يعني چه و ...، پيشنهاد من است.
| لینک | ۱٩ دی ۱۳۸٥ - نغمه |
مرگ
یادداشت یکی از دوستان در وبلاگش بار دیگر مرا به یاد عزیز از دسترفتهای انداخت که دیگر هرگز کسی جای او را پر نخواهد کرد. چقدر دل تنگ است.
آه از اين مرگ که من را ميبرد به روزهايی که او بود و حالا شده است قطره اشکهايی بر گونههای يک خانواده. عصر يک روز يخی گورستان چه سنگين است. من نيز چون هزاران ديگر مردهام را در يکی از روزها که خيلیها ميخنديدند زير خاک تنها گذاشتم. او امروز به تنهایی سرما برف باران کرمهای خاک و هزاران تجربه ديگر را تجربه میکند.
چطور میتوانم باور کرد دستان مهربان چشمان عسلی خندههای هميشه بلند او امروز ديگر خاک شده است...
اشک اشک اشک
او ديگر بازنمیگردد
بازهم ديوانگی. فریاد و عصیان. چه میتوان کرد جز اینکه چون اين ۱۰ ماه او را بفرستم به حافظه دور تا بلکه هر لحظه خاطراتش ديوانهترم نکند...
| لینک | ٦ دی ۱۳۸٥ - نغمه |
غربت و سرما
آنقدر غريب شدهام كه در آينه زن ديگري به من زل ميزند و تنهاييم خودش را هر چه بيشتر از هر روز به رخم مي كشد و آرزوي بازگشت تو ديگر آنقدر بر زبانم آمده است كه كم مانده تسبيح دستم بگيرم و ذكر برگرد برگرد بگويم.
برف آمده و لامذهب سرما هم چون همه چيزها، حرفها، مكانها و آواها ياد تو را به من گوشزد مي كند كه مبادا لحظهاي يادم برود بيتو چه تنها ماندهام.
و فكر نمي كردم هجوم نبودنت اينقدر سنگين باشد...
كاش ميدانستي كه نبودنت بزرگترين غم و آرزوي بازگشتت فلسفيترين آرزو و دعاي هميشگيام شده است.
چه دور شدهاي تو و چه نزديك شده است خدا اينروزها بس كه صدايش زدهام و چسبيدهام به درگاهش به گريه و زاري.
ديگر به اشكهايم شك كردهام. به دل نرم خدا كه نمي شود شك كرد و من ناگزير به اشكهايم شك كرده ام.
دانههاي برف بر شيشه ماشين مي نشينند و قبل از اينكه فرصتي براي سلام و احوالپرسي باشد جان ميبازند.
فصل زمستان بيتو چه سرمايي دارد!
| لینک | ۳ دی ۱۳۸٥ - نغمه |

