آدمك

از وقتي رفته‌اي جاي تو در آرزوهايم يك آدمك كاغذي گذاشته‌ام.

آدمك كاغذي احساس ندارد. چشم ندارد گوش هم ندارد. طفلكي حتي دهان هم ندارد.

آدمك كاغذي اما هرگز دروغ نمي‌گويد.

لینک
٢٧ مهر ۱۳۸٥ - نغمه

       

هرگز از مرگ نهراسيده ام... هراس من بارى از مردن در سرزمينى است كه مزد گوركن از آزادى آدمى بيشتر باشد»

احمد شاملو

لینک
٢٢ مهر ۱۳۸٥ - نغمه

       

می‌دانی

تازگی‌ها

عمیق به تو فکر نمی‌کنم

می‌ترسم از هجوم خاطره‌ها

یادت می‌آید

حریم عشقبازی ما

به وسعت قلب یک فرشته بود

و تو

حرمت عشق را شکستی

لینک
٩ مهر ۱۳۸٥ - نغمه

       

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

لینک
۸ مهر ۱۳۸٥ - نغمه

       

امشب رفته بودیم همان کافه‌ای(کافه تیتر) که پاتوقمان شده است گاه به گاه. مراسم داشتیم برای م.حسن بیگی از دوستان و همکاران قدیمیان در مطبوعات که می‌گویند و می‌گوییم ۴۱ سال است جنون نوشتنش گرفته است هی می نویسد و می‌خواند تا بلکه آرام گیرد، که نمی‌گیرد.

آمده بودند چند نفری از دوستان قدیمی و جدید و بودند کسانی که دلم تنگ دیدارشان بود و این دنیای لعنتی حتی فرصت یک هم کلامی کوتاه را نمی‌داد. خدا را شکر دیدار تازه شد.

آنجا همه شاعر و ادیب و دست به قلم بودند به نوعی و  دلم لک زد برای نوشتن ولی یاری نمی‌کند قلم که البته این روزها مدرن شده است و شده است صفحه کلید رایانه!

نوشته‌هایم همه ابتر می‌مانند و می‌ریزمشان دور این یکی را به هر قیمتی نگه خواهم داشت چرا که دوست دارم یادگاری باشد از این شب و بزرگداشتی از یک مطبوعاتی قدیمی که سال‌هاست می‌شناسمش و در یک روزنامه چند سالی است همکاریم.

م.حسن‌بیگی از وقتی دیده‌امش حوادث و این اواخر گزارش کار می‌کند. حسابی قدیمی‌است در مطبوعات و مرد خوبی است بی سرو صدا و ادعا بیشتر می‌خندد و صدایش بلند نمی‌شود سیگار بهمن یا فروردین می‌کشد. سر به سرش که می گذارند حرفی نمی‌زند. گاه به هواداریش می‌شتابم تا کمتر حرفی ناروا حتی به شوخی گفته شود.

به هر حال امشب شب او بود و دور هم جمع شدنی یادش در خاطره‌مان می ماند!

لینک
٦ مهر ۱۳۸٥ - نغمه

       

شانه‌هایم هنوز بوی اشک‌هایت را می‌دهد

چه بار سنگینی بود گریه‌هایت

و پای برهنه‌ام از زخم خونین

از دویدن پی دردها و غصه‌هایت

یادت می‌آید

وقتی رفتی

دیگر اشک نداشتی

و پای رفتنت استوار بود

چه ضعیف شده بودم

از خستگی هزاران هزار بار دویدن

خندیدن با قلب خسته

که فراموشت شود غم‌هایت

یادت می‌آید

آن روز که رفتی

دیگر اشک نداشتی

و من هزاران هزار قطره اشک را بی‌ تو گریسته‌ام

لینک
٥ مهر ۱۳۸٥ - نغمه