قلم هاي كاغذي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تهیشدن از همهچیز و پرشدن با هیچ!
عادتهايم همه دارند تركم ميشوند جز عادت فكر كردن به تو كه دست از سرم برنميدارد. كتابهايم همه نيمهخوانده با خودكار يا مدادي لاي صفحاتشان، اتاقم را فرش كردهاند و من كه پايبرهنه گاه از رويشان رد ميشوم، بدون عادت قديمي احترام به كتاب!
درست نميدانم خواب بودم يا بيدار كه ويلون قديمي زيرچانه زدهبودم آرشه كه روي تارهايش كشيدم، جيغ كشيد بر سرم و من پرتش كه كردم به ديوار روبهرو. چند روزي ميشود كه ساز شكسته به من دهنكجي كرده و من نشسته بالاي سرش كه حالا چه خاكي برسرم كنم؟
عادت خواندن و نوشتن و ساز و موسيقي كه دارد از من دور ميشود، من رنگ ميبازم و شگفتزدهام كه در جاي خالي آنچه ميرود هيچ مينشيند و من چه ميشوم بيآنچه بودم بدون اكتساب چيزي جديد؟!
اگر ميدانستم با رفتن تو چنين همهچيز با همهچيز قاطي ميشود و من پوشالي چنين هويتش نمايان، زودتر از يكسال و اندي پيش از تو جدا ميشدم تا جستجو زودتر آغاز ميشد به اميد يافتني.
اين روزها عصر كه ميشود باران سيلآسا بر سر زمين و زمان نازل ميشود و من شك ميكنم سر ماشين را به سوي كوچه محل كارت كه فاصلهاش با كوچه محل كار من پياده اگر بروي به اندازه سرد شدن يك چاي هم نيست، كج بكنم يا خير!
ميدانيد گاه پيش ميآيد كه هرچقدر تلاش كني واقعيتها را از پيش چشمت دور كني نميشود كه نميشود. درست در لحظهاي كه تصميمت را گرفتهاي كه جور ديگر نگاه كني، لبخند كريه واقعيتهاي تلخي كه بودنشان تو را آشفته كردهاند، يادت ميآورند كه آنچه از دست دادهاي همان چيزي بوده است كه همه خوشبختي را به آن بها ميفروشند!
تازگیها منهاي از دست دادن عادتهاي پيشين، براي تكميل دور شدن از من، تصميم جديدي گرفتهام. تنهاييم را پيچيدهام ميان زرورق و گذاشتهامش يكجاي امن. لحظاتم را گاهبهگاه با يك نفر ميگذرانم. یک نفر که به من میگوید دوستم دارد و من خندهام میگیرد. احمقانه؛ ديوانه شدهام.
مشكل اصلي اينجاست كه هنوز سرگردانم. كفشهاي سرگرداني بهپا نميدانم از كجا راه را آغاز كردهام؟ به كجا خواهم رسيد! من آيا مرد اين راه بودهام؟ توشه برنداشتهام براي اين راه پرپيچ و خم كه نميدانم من آن را انتخاب كردهام يا انتخاب شدهام؟ در من هياهويي برپاست و سكوتي سخت بر لبها.
آهنگ Love Story به صدای بلند تکرار میشود و صحنههای پایانی فیلم در ذهنم مرور.
اتفاقات زیادی این روزها هستند که متعجبم میکند، گرچه قانون زندگی و رفتارهای آدمها را می دانم باز شگفتزده میشوم از دورویی ها! آن که در پیش تو از تو به نیکی یاد میکرد، امروز از تو و رفتارهایت اینجا و آنجا پیش دیگران به ناحق یاد میکند.
گرچه اگر من را متشکل از تصور و برداشت آدمهای اطرافم بدانم دیگر ناحق بودن حرفهای آن فرد و یا هر فرد دیگری که از من به بدی یاد میکند، حسابش فرق میکند. من بد میشوم در تعریف او که منافعش را به خطر انداختهام و خوب میشوم به قضاوت آنکه منافعش را تأمین کردهام! این گونه من نیز به قانون نسبیت می پیوندم!
بعدازظهر یکی از همین روزها که آسمان گرگ و میش شده و نم نم بارانی هم میزند و بوی خاک بلند میشود، عجیب دلم هوایت را میکند. یاد لحظههایی میافتم که فکر میکنم دیگر از یاد تو رفتهاند و میترسم از خاطر من و خدا هم بروند. صحنههایی از روزهایی که امروز تهنشین شدهاند در وجودم و من امروز شکوه عشق خود را بیشتر احساس میکنم که همواره این طور بوده که گذر زمان سره از ناسره بشناساند و تاریخ به صحت و سقم گواهی دهد.
ماه اردیبهشت ماه عجیبی است. ماه آشنایی ما با هم و تو نیز در چنین ماهی چشم به دنیا گشودی و من امسال دومین سالی بود که تولدت را تبریک نگفتم. هیچ نیرویی در من دیگر به سوی تو نمی کشاندم، رها شدهام از آن همه رنج خواستن و نداشتن.
این ماه هرچه خواستم بنویسم نشد. از آخرین نوشته تا این نوشته به حساب دقیق سی روز میگذرد و ما از هم به بلندای سی سال فاصله گرفتهایم. دلم میشکند. تنها اگر روزگار اندکی مهربانتر بود...
کلاف سردرگم ذهنم را گره کور زدهام و نمیدانم از پیچ در پیچ این همه سرگردانی چگونه رهایی یابم؟ نگران تو هستم و نیستم. نگرانت نیستم که می دانم حال و احوالت از روزهای با من بودن حتماً بهتر است، نگرانت هستم چراکه هر از چندگاهی به خوابم میآیی، آشفته و بیقرار با چشمانی گود رفته و اندامی نحیف و روحی آشفته.
من از دوران کودکی تا امروز خوابهایم همه تعبیر شدهاند...
| لینک | ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نغمه |
امروز ديگر دير است
از پس اينهمه سال اعتراض، امروز «سكوت بلند» را برگزيدهام و صبورتر ميشوم هر روز بياميد اجر صبري كه برگزيدهام.
روزگار روزبهروز سختتر ميشود. خدا را شكر گلهاي نيست. نان بخور و نميري هست. غمها اگر از حد ميگذرد، كنايههاي عزيزان اگر بيشتر ميشود، فرصتها اگر از دست ميرود، دردها اگر سر برميآورد، اشكها اگر سرازير ميشود، آهها اگر سينهسوز ميشود و اگر هزار كوفت و زهرمار دیگر بر سرم خراب ميشود، خدا را شكر گلهاي نيست!
حرف زيادي براي گفتن و نوشتن نمانده است. سكوت كه در وجودم تهنشين بشود ديگر همين درد و دلهاي خودم با خودم هم فراموش ميشود. كاش ميآمدي نه براي ماندن كه ديگر من مرد راه با تو بودن نيستم، ميآمدي براي بردن سايهات كه هرجا ميروم به هر كه سلام ميكنم روبهرويم ايستاده است و ميآمدي دست همه خاطراتت، يادهايت و يادگاريهايت را ميگرفتي ميبردي.
يك راه را باز به خطا رفتهام. اگر سالهاي پيش نميدانستم به ناكجاآباد ميروم و خدایا تو هم راه را به من نشان ندادي امروز ميدانم راه را به اشتباه انتخاب ميكنم. براي من براي از دست دادن چيزي باقي نماندهاست!
خدايا تا فرصت اعتراض براي خودم باقي گذاشتهام بگذار اين آخرين دردها كه بر دلم نشسته است با تو بگويم كه اگر به «سكوت بلند» سلام كنم ديگر با تو هم حرف نخواهم زد. خدايا چرا فريادهايم را نشنيدي تو كه از سكوت سنگ مدح خويشتن ميشنوي؟ خدايا چرا اشكهايم را نديدي تو كه جنبش كوچكترين جنبنده را در جهان هستي زير نظر داري؟
خدايا هزار خدايا دارم كه بگويم ولي بغضي كه بيموقع ميآيد سراغم و قطره اشكي كه عادت كرده است از گوشه چشمم آرام پايين آيد رسوايم ميكند و من ناگزير به سكوت ميشوم.
وقتي با ديگران هستم آدم ديگري ميشوم آدمي كه نه خودم ميشناسمش نه ديگران باورش ميكنند. چه روزگار غريبي است. كاش به فريادم رسيده بودي آن روزها كه فريادم هنوز به گوش ميرسيد و هنوز كورسوي اميدي در دلم زنده بود. كاش آن روزها كه به دستان توانمند تو تمام مشكلات من حل ميشد مهربانتر بودي. خدايا اي كاش مرا به وادي تنهايي رهنمون نشده بودي. امروز دیگر چقدر دیر شده است. افسوس!
هنوز يادم ميآيد كه آدمي بودم با هزار اميد و آرزو كه در دسترس نبودنشان هم شكستم نميداد. يادم ميآيد كه من با آن همه اميد و خوشبيني مردي بر لبه پرتگاه خودكشي را نجات دادم و امروز اگر به لبه بلندي برسم براي پرواز در آسماني كه مرا به مرگ خواهد رساند اندكي تأمل نخواهم كرد.
خدايا زندگي كردنم به جبر تو يا به اختيار خويشتن نميدانم فلسفهاش هرچه ميخواهد باشد ديگر برايم اهميتي ندارد. براي من اسير در اين كلاف سردرگم ديگر چه فرقي ميكند من يا خداي من كدام يك مختارتريم.
همهچيز و همهكس اسير تكرار و يكنواختي ميشوند همانطور كه من براي من در دور باطل افتادهام. دست كشيدهام از هرچه دوست داشتهام ديگر نه سراغ ساز ميروم كه خاك نشسته است رويش و سيمهايش ديگر كوك نيستند و صدايش ناهنجار شده است و نه ديگر صدايم پرواز ميكند براي ترانهاي همراه با آهنگي كه نواختهام.
دست كشيدهام از هرچه كه شايد روزي فريبم بدهد به شادياي كه عمرش به درازاي برگ گلي است در آفتاب سوزان و من باز خنده بر لبهايم بماسد و غم اقتدارش را به رخم كشد.
خدايا گيجم كردهاي در پس اينهمه چراغ قرمز كه راهم را به هر سو بستهاند. قانونشكن نبودهام وگرنه از پس آن چراغ قرمز بزرگ براق كه زل زده است به چشمهايم خيلي روز پيش عبور كرده بودم. ميگريزم. روزي ميگريزم، اين خط اين نشون.
ميداني خدايا فراموشم نخواهد شد محبتهايت همانطور كه يادم نخواهد رفت روزهايي كه تنهايم گذاشتهاي. هنوز مي ترسم از تو كه قهاري كه مبادا قهر كني حتي اگر قهرت از مصدر قهاريت نيامده باشد. ميترسم كه از اين هم تنهاتر شوم گرچه اين آخرين خدا خدا گفتم خواهد بود.
احساسات كه غليظ تر ميشوند از بار كلمات، من راضي نميشوم به قطار نوشتهها، نمنم اشكها و سر به آسمان خدا بلند كردن.
به راستي خدايا به كدامين گناه از پس هزاران روز پيش، از همان روزها كه كودك بودم، مرا اسير غمهايي كردي كه فقط تو ميداني و من. خدايا به روز وعده دادهات قسم كه اگر به روز حساب و كتاب و پرسش و پاسخ به پرسشهاي ذهنم پاسخ ندهي ادعاي عادل بودنت را خودم نقض ميكنم.
| لینک | ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نغمه |

