تهی‌شدن از همه‌چیز و پرشدن با هیچ!   

عادت‌هايم همه دارند تركم مي‌شوند جز عادت فكر كردن به تو كه دست از سرم برنمي‌دارد. كتاب‌هايم همه نيمه‌خوانده با خودكار يا مدادي لاي صفحاتشان، اتاقم را فرش كرده‌اند و من كه پاي‌برهنه گاه از رويشان رد مي‌شوم، بدون عادت قديمي احترام به كتاب!

درست نمي‌دانم خواب بودم يا بيدار كه ويلون قديمي زيرچانه زده‌بودم آرشه كه روي تارهايش كشيدم، جيغ كشيد بر سرم و من پرتش كه كردم به ديوار رو‌به‌رو. چند روزي مي‌شود كه ساز شكسته به من دهن‌كجي كرده و من نشسته بالاي سرش كه حالا چه خاكي برسرم كنم؟

 عادت خواندن و نوشتن و ساز و موسيقي كه دارد از من دور مي‌شود، من رنگ مي‌بازم و شگفت‌زده‌ام كه در جاي خالي آنچه مي‌رود هيچ مي‌نشيند و من چه مي‌شوم بي‌آنچه بودم بدون اكتساب چيزي جديد؟!

اگر مي‌دانستم با رفتن تو چنين همه‌چيز با همه‌چيز قاطي مي‌شود و من پوشالي چنين هويتش نمايان، زودتر از يك‌سال و اندي پيش از تو جدا مي‌شدم تا جستجو زودتر آغاز مي‌شد به اميد يافتني.

 اين روزها عصر كه مي‌شود باران سيل‌آسا بر سر زمين و زمان نازل مي‌شود و من شك مي‌كنم سر ماشين را به سوي كوچه محل كارت كه فاصله‌اش با كوچه محل كار من پياده اگر بروي به اندازه سرد شدن يك چاي هم نيست، كج بكنم يا خير!

 مي‌دانيد گاه پيش مي‌آيد كه هرچقدر تلاش كني واقعيت‌ها را از پيش چشمت دور كني نمي‌شود كه نمي‌شود. درست در لحظه‌اي كه تصميمت را گرفته‌اي كه جور ديگر نگاه كني، لبخند كريه واقعيت‌هاي تلخي كه بودنشان تو را آشفته كرده‌اند، يادت مي‌آورند كه آنچه از دست داده‌اي همان چيزي بوده است كه همه خوشبختي را به آن بها مي‌فروشند!

تازگی‌ها منهاي از دست دادن عادت‌هاي پيشين، براي تكميل دور شدن از من، تصميم جديدي گرفته‌ام. تنهاييم را پيچيده‌ام ميان زرورق و گذاشته‌امش يك‌جاي امن. لحظاتم را گاه‌به‌گاه با يك نفر مي‌گذرانم. یک نفر که به من می‌گوید دوستم دارد و من خنده‌ام می‌گیرد. احمقانه؛ ديوانه شده‌ام.

 مشكل اصلي اينجاست كه هنوز سرگردانم. كفش‌هاي سرگرداني به‌پا نمي‌دانم از كجا راه را آغاز كرده‌ام؟ به كجا خواهم رسيد! من آيا مرد اين راه بوده‌ام؟ توشه برنداشته‌ام براي اين راه پرپيچ و خم كه نمي‌دانم من آن را انتخاب كرده‌ام يا انتخاب شده‌ام؟ در من هياهويي برپاست و سكوتي سخت بر لب‌ها.

آهنگ Love Story به صدای بلند تکرار می‌شود و صحنه‌های پایانی فیلم در ذهنم مرور.

اتفاقات زیادی این روزها هستند که متعجبم می‌کند، گرچه قانون زندگی و رفتارهای آدم‌ها را می دانم باز شگفت‌زده می‌شوم از دورویی ها! آن که در پیش تو از تو به نیکی یاد می‌کرد، امروز از تو و رفتارهایت اینجا و آنجا پیش دیگران به ناحق یاد می‌کند.

گرچه اگر من را متشکل از تصور و برداشت آدم‌های اطرافم بدانم دیگر ناحق بودن حرف‌های آن فرد و یا هر فرد دیگری که از من به بدی یاد می‌کند، حسابش فرق می‌کند. من بد می‌شوم در تعریف او که منافعش را به خطر انداخته‌ام و خوب می‌شوم به قضاوت آنکه منافعش را تأمین کرده‌ام! این گونه من نیز به قانون نسبیت می پیوندم!

بعدازظهر یکی از همین روزها که آسمان گرگ و میش شده و نم نم بارانی هم می‌زند و بوی خاک بلند می‌شود، عجیب دلم هوایت را می‌کند. یاد لحظه‌هایی می‌افتم که فکر می‌کنم دیگر از یاد تو رفته‌اند و می‌ترسم از خاطر من و خدا هم بروند. صحنه‌هایی از روزهایی که امروز ته‌نشین شده‌اند در وجودم و من امروز شکوه عشق خود را بیشتر احساس می‌کنم که همواره این طور بوده که گذر زمان سره از ناسره بشناساند و تاریخ به صحت و سقم گواهی دهد.

 ماه اردیبهشت ماه عجیبی است. ماه آشنایی ما با هم و تو نیز در چنین ماهی چشم به دنیا گشودی و من امسال دومین سالی بود که تولدت را تبریک نگفتم. هیچ نیرویی در من دیگر به سوی تو نمی کشاندم، رها شده‌ام از آن همه رنج خواستن و نداشتن.

این ماه هرچه خواستم بنویسم نشد. از آخرین نوشته تا این نوشته به حساب دقیق سی روز می‌گذرد و ما از هم به بلندای سی سال فاصله گرفته‌ایم. دلم می‌شکند. تنها اگر روزگار اندکی مهربان‌تر بود...

کلاف سردرگم ذهنم را گره کور زده‌ام و نمی‌دانم از پیچ در پیچ این همه سرگردانی چگونه رهایی یابم؟ نگران تو هستم و نیستم. نگرانت نیستم که می دانم حال و احوالت از روزهای با من بودن حتماً بهتر است، نگرانت هستم چراکه هر از چندگاهی به خوابم می‌آیی، آشفته و بی‌قرار با چشمانی گود رفته و اندامی نحیف و روحی آشفته.

من از دوران کودکی تا امروز خواب‌هایم همه تعبیر شده‌اند...

لینک
۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نغمه