قلم هاي كاغذي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من نه منم، نه من منم
سالهای قبل؛ قبل که میگویم برمیگردد به 6 یا 8 سال پیش که روزنامهخواندنم دیگران را عصبانی میکرد که از آگهیهای آن هم نمیگذشتم، چند صباحی که گذشت و آن بلاهای معروف برسر مطبوعات آمد، دیگر پای خواندن یک روزنامه بیشتر از یک ربع ساعت دوام نمیآورم. تا پیش از نوروز امسال هم که روزنامه میرفتم حتی رغبت نمیکردم روزنامه خودمان را ورق بزنم و نگاهی سرسری به صفحه خودم کافی بود که مبادا صفحهبند یا جناب سردبیر گندی به آن نزده باشند!
جهت رفع ابهام و اتهام گفتنش ضروری است که نه صفحهبندان و نه سردبیران کارشان گند زدن نیست ولی شرایط روزنامه ما فرق میکرد که از کراماتش آنقدر نوشتنی است که یکبار صفحهای سروته چاپ میشد و بارها صفحه روز قبل به تکرار!
صغری و کبری بافتنم بدین قصد بود که به اینجا برسم که نخواندن روزنامه کمکم به عادت جز به سفارش و اجبار ننوشتن تبدیل شده است و محرکهای زیادی که میبرندم تا بنویسم هم دیگران دربارهشان آنقدر نوشتهاند که زاویه ندیدهای نمیماند که از آن به موضوع نگاه کنم!
در روزگاری که اینهمه مطبوعه و خبرگزاری و وبلاگ و سایتهای بامجوز و بیمجوز از خروسخوان تا شامگاه مینویسند و همه هم نویسنده شدهاند و سیاستمدار و جامعهشناس و روانشناس و هر متخصص دیگری؛ که به فراخور موقعیت به آن نیاز باشد، تعجبم از این است که در این بحرانهای اجتماعی، اقتصادی که گاه به نام بنزین سربرمیآورد گاه از بحث ازدواج موقت، چطور این روشنفکران که قدیمترها تا راستی ناراست میشد کتاب مینوشتند و نظریه و فرضیه میدادند، امروز آنقدر ساکت شدهاند که همه وظیفه گفتنها و شنیدنها را رسانهها برعهده گرفتهاند؟!
اینکه دیگر شعری بر سر زبانها نمیافتد که: غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند، همهاش از همان سکوت روشنفکری نشات میگیرد که در اذهان مردم نه خبر و تحلیل رادیو و تلویزیون و نه چندان مقاله آتشین فلان روزنامه که تعطیلش کردهاند و پس از شش ماه دستکماش دوباره اجازه چاپ گرفته و نیروهایش حالا پراکنده شدهاند و خودش هم به اصطلاح فتیلهاش را پایین کشیده، در ذهنشان نمیماند(همان مردم که اشاره شد را میگویم).
کتابها و اشعار روشنفکری از این جهت جایش خالی است که در حافظه بلندمدت ملتی میماند و سرمنشا اتفاق میشود.
از این مقوله که بگذرم که نمیخواستم هرگز در دنیای نوشتههایم پای این بحثها به آن باز شود، هفته پیش بود یا ده روز پیش فرق زیادی نمیکند یکی از دوستان که در حوزه فرهنگ و هنر هم دستی بر آتش دارد، سرزنشم میکرد که اینها چه است که می نویسی و مگر افسردگی گرفتهای و عاشق شدهای! از او پرسیدم آیا هرگز سعی کردهای درباره سبک نگارش یا جایگاه واقعی من، تو، او در نوشتهها دقیق شوی؟ جوابش منفی بود ولی قول داد که با این نگاه باردیگر بخواند و من هم تصمیم گرفتم که دیگر عاشقانهای که ضمایر آن گم میشوند بین من و تویی که همه از آن تعبیر زمینی دارند، ننویسم.
بر من آنقدرعمر گذشته است که دیگر عاشق زمینیان نشوم و از شور و حال جوانی هم دیگر بیشتر ندامت درونیش مانده است!
فلسفهها، دغدغهها، افکار، پرسشها و هرآنچه در ذهنم میگذرد روزبهروز پیچیدهتر میشوند و میترسم که این شعر تعبیرشود که:
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیدانم
و گاه می اندیشم که:
چه جویم بیش از این گنجی که سرّ آن نمیدانم چه پویم بیش از این راهی که پایانش نمیبینم
هوا چسبناک شده این روزها و من ناگزیر هستم چند ساعتی را به اجبار از محل کارم بیرون بزنم تا به امتحاناتم برسم. جریان درس خواندنم پس از آن رشته کذایی که جانم را به لب رساند تا به پایان رسید، در این رشته و با این شرایط لذت بیشتری دارد و افسوس میخورم که چرا آن روزها علمی که میآموختم مرا راضی نمیکرد هرچند که امروز مفتخرم به آن همه فرمول و معادله و نام مهندسی که به خود چسباندهام.
گرما و خفگی به ریه فرستادن این حجم رطوبت که محیط را گرفته سر دردهای گاهبهگاه را به رنجهای روزانه افزوده و این گرما و تابش آفتاب سوزان برای من تنها در کنار دریا قابل تحمل است که میزنی به آب که لایههای زیرین آن خنک است و حس غریبی به تو میدهد که تابش آفتاب را که میخورد سر شانهات و صورتت تحمل میکنی تا بروی تا برسی به پایانی که دیده نمیشود.
به دریا زدن هر ساعتش لطف خاصی دارد ولی چند نفری که شاید تجربه کرده باشند دریا را اگر آرام باشد در صبح زودی که آفتاب از خط دریاـآسمان به آرامی بالا میآید و سطح دریا را مهی پوشانده و آب خنک است و تو آرام میروی با این مبادا که موجی بر پهنه این آب لاجوردی نشیند؛ میدانند که این لحظه وه چه حسی دارد برای رفتن و چه وسوسهای برای بازنگشتن!
در همین هفته بود که بحث مالکیت انسان بر هرچه در دنیا بدو عرضه شده و خواستن آن عرضهشدهها از مادی تا معنوی و زنجیرشدن همانها به پای عرفانش، مرا به خود مشغول کرده بود که بسیار شنیده بودم عرفان اسلام از عرفان دیگر ادیان و فرقهها از آن نظر جداست که به دنیا پشت نمیکند عارفش؛ حال اینکه چطور خواستن دنیا را با خواستن مالک دنیا یکجا جمع میکند برایم روشن نشده و همین روزها بود که برخورد میکنم به این نوشته آوینی که بر دلم مینشیند و احساس نزدیکی با حال و هوایش دارم:
خدايا مىدانى كه تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظهاى كه به دنيا آمدهام نام تو را در گوشم خواندهاند و ياد تو را بر قلبم گره زدهاند. هرگاه دلم رفت تا محبت كسى را به دل بگيرد، تو او را خراب كردى. خدايا به هر كه و به هر چه دل بستم تو دلم را شكستى. عشق هر كسى را به دل گرفتم تو قرار از من گرفتى. هر كجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سايه اميدى و به خاطر آرزويى براى دلم امنيتى به وجود آورم، تو يكباره همه را برهم زدى و در توفانهاى وحشتزاى حوادث رهايم كردى تا هيچ آرزويى در دل نپرورم و هيچ خير اميدى نداشته باشم و هيچ وقت آرامشى و امنيتى در دل خود احساس نكنم...
تو اين چنين كردى تا به غير از تو محبوبى نگيرم و بهجز تو آرزويى نداشته باشم و جز تو به چيزى يا به كسى اميد نبندم و جز در سايه توكل به تو آرامش و امنيت احساس نكنم و خدايا تو را بر همه اين نعمتها شكر مىكنم.
| لینک | ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ - نغمه |

