باورهایی که نو به نو می‌شکنند   

اسمش را گذاشته‌ام سردرگمی و قطعا هم آنچه بر سرم می‌آید همین سردرگمی است؛ حسی که یک عمر تجربه کرده‌ام و آن را دنبال می‌کنم.

از همه بدتر این است که وقتی مطمئن می‌شوم در باوری به یقین رسیده‌ام، هجمه‌ای می‌آید و همه یقین‌ها رنگ می‌بازند و من گیج و گنگ می‌مانم که ماحصل آنهمه خواندن و تعقل و به اطمینان رسیدن چه بود؟

امروز به احتساب سرانگشتی از پس گذر روزها و ماه‌ها، نزدیک به دو سالی می‌شود که راه رفتنی را به انتها رسانده‌ام و اتفاقا این شده است مهم‌ترین نقطه افتراق ما که من به پایان رسیده‌ام و تو هنوز در میانه!

دلتنگی این‌روزها همان طعم گس روزهای با تو بودن را دارد که همان روزها هم می‌ترسیدم فرصت داشتنش در چشم‌ به هم زدنی از دست برود که رفت! افسوسش نمانده است که گویا تلخی‌ها با روح من سازگارتر است و تنهایی، تنهایی، تنهایی. حسی که کشیده می‌شود بر همه نفس‌هایم.

این همه وقت که ننوشته‌ام انگشتانم گویی خشک شده‌اند و فاصله هر جمله با جمله بعد شاید به درازای یک روز و شب می‌شود...

باور تلخی است که همه چیز در من ته کشیده است همچون همان فنجان قهوه‌ای که حالا دیگر دورش کبره بسته است و حوصله‌ام نمی‌آید که از جایم تکان بخورم و حتی کتاب را ورق بزنم.

دقیقا همین روزها که قلم نم کشیده است به یکباره یکی از دوستان نگارنده که دنیای نوشته‌هایش را با جدیت دنبال می‌کند، قرعه به نام من خراب می‌زند که بنویسم. بنویسم آن هم از چه از وطن!

وطن برای من راستی چه بوده؟ همان خاکی که هرگز پای رفتنم از آن کنده نشده و یا خانواده‌ای که ریشه کرده است در این مرز و بوم و یا موسیقی و زبان و غم مردمی که غم مرا نخورده‌اند و یا فرهنگی که ریشه‌اش در تاریخ رسوخ کرده و امروز گویی در حال خشکیدن است!

نمی‌دانم و نخواهم که بدانم ریشه در کجا دوانده‌ام و امروز اگر این کوچه‌ها که درختانش سر درهم آورده‌اند یاد هزار خاطره در یاد من زنده نکنند، لامکانی گزیده‌ام و در همین لامکاني نيز هزار زخم بر حفظ خاک و جان این خاکیان تحمل خواهم کرد که امروز هم روح رنجیده‌ام ارمغان زخم‌های همین مام وطن و مردمانش است.

باورم شده بود که باور کرده‌ام از دست دادن‌ها را تاب می‌آورم و غمی بر دلم سنگینی نخواهد کرد که به یقین رسیده‌ام که در این مسیر داشتن‌ها و از دست دادن‌ها دور باطل می‌زنیم، و این باور هم دیری نپایید و از درون پاشید، با از دست دادن پرنده‌ای و یا با رفتن پدر دوستی که روحش می‌شکند در برابر این غم.

این روزها چقدر یکنواخت می‌گذرند و بازهم تنهایی و تطبیق نیافتن با آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و آنها قطعا آدم‌هایی عادی‌اند و من سردرگم و سرگشته!

هنوز روحم خراش‌ می‌بیند از دورویی‌ها و دورنگی‌ها و بدتر از آن قضاوت‌هایی که اساسشان گفته‌های دورویان است و من که بر موج بلندی‌ها و پستی‌ها می‌نشینم و باورهای خود را بر سر چه کسانی فریاد می‌زنم و هیهات از این نامردمان رنگارنگ.

دوراهی سختی بر سر زندگی‌ام گشوده‌ام و یا نمی‌دانم که گشوده است دادار هستی که اگر صفاتش را بپذیرم تجلی آنها در من نه جبارتیش هست و نه قهارتیش و نه دیگر صفاتی که خوانده‌ام از او و در برابر خویشتن گویی همه آنهمه صفات نیک او رنگ باخته‌اند و یار رخ در نقاب کشیده است. به چه جرمی ندانم!

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدارمن         ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

میل به ترک تنهایی و نشدن‌هایی که روحم رقم می‌زند، درونم را از هم پاشیده و می‌دانم که تنها چندی دیگر می‌توانم این تعارض‌ها را تاب آورم و تا پاره‌ای چند توان سر در کلاف کار فرو بردن را دارم و وای از روز عصیان روح و مبارزه تن خسته و روح خسته‌تر از آن.  

لینک
٢۸ شهریور ۱۳۸٦ - نغمه