امشب به آسمان می‌روم

و قصه تمام می‌شود

سفر نه هجرت می‌كنم

تا آرام گيرد ناتمامی جنونم

و تشنه‌ترين نياز تنم

آخرين شعر را نخوان

در سرزمينی كه دوستش ندارم

در سلول انفرادی عشق.

اينجا بوسه را به دشنام مرگ آونگ كرده‌اند

آنان كه جهنم موعود را در راه‌اند

بگذار برای فردا...

برهنه‌ترين حرف را در سرزمين عريانی بگو.

اين شعر از دوست خوبم فاطمه است

لینک
۱۸ دی ۱۳۸٤ - نغمه