غربت و سرما   

آنقدر غريب شده‌ام كه در آينه زن ديگري به من زل مي‌زند و تنهاييم خودش را هر چه بيشتر از هر روز به رخم مي كشد و آرزوي بازگشت تو ديگر آنقدر بر زبانم آمده است كه كم مانده تسبيح دستم بگيرم و ذكر برگرد برگرد بگويم.

برف آمده و لامذهب سرما هم چون همه چيزها، حرف‌ها، مكان‌ها و آواها ياد تو را به من گوشزد مي كند كه مبادا لحظه‌اي يادم برود بي‌تو چه تنها مانده‌ام.

و فكر نمي كردم هجوم نبودنت اينقدر سنگين باشد...

كاش مي‌دانستي كه نبودنت بزرگ‌ترين غم و آرزوي بازگشتت فلسفي‌ترين آرزو و دعاي هميشگي‌ام شده است.

چه دور شده‌اي تو و چه نزديك شده است خدا اين‌روزها بس كه صدايش زده‌ام و چسبيده‌ام به درگاهش به گريه و زاري.

ديگر به اشك‌هايم شك كرده‌ام. به دل نرم خدا كه نمي شود شك كرد و من ناگزير به اشك‌هايم شك كرده ام.

دانه‌هاي برف بر شيشه ماشين مي نشينند و قبل از اينكه فرصتي براي سلام و احوالپرسي باشد جان مي‌بازند.

فصل زمستان بي‌تو چه سرمايي دارد!

لینک
۳ دی ۱۳۸٥ - نغمه