مرگ   

یادداشت یکی از دوستان در وب‌لاگش بار دیگر مرا به یاد عزیز از دست‌رفته‌ای انداخت که دیگر هرگز کسی جای او را پر نخواهد کرد. چقدر دل تنگ است.

آه از اين مرگ که من را مي‌برد به روزهايی که او بود و حالا شده است قطره اشک‌هايی بر گونه‌های يک خانواده. عصر يک روز يخی گورستان چه سنگين است. من نيز چون هزاران ديگر مرده‌ام را در يکی از روزها که خيلی‌ها مي‌خنديدند زير خاک تنها گذاشتم. او امروز به تنهایی سرما برف باران کرم‌های خاک و هزاران تجربه ديگر را تجربه می‌کند.
چطور می‌توانم باور کرد دستان مهربان چشمان عسلی خنده‌های هميشه بلند او امروز ديگر خاک شده است...
اشک اشک اشک
او ديگر بازنمی‌گردد
بازهم ديوانگی. فریاد و عصیان. چه می‌توان کرد جز اینکه چون اين ۱۰ ماه او را بفرستم به حافظه دور تا بلکه هر لحظه خاطراتش ديوانه‌ترم نکند...

لینک
٦ دی ۱۳۸٥ - نغمه