بی‌هدف   

خیابان بلند. درختان سر به فلک کشیده. شب تاریک. هوهوی باد.

راه افتاده‌ام بی‌هدف دست در جیب آرام آرام قدم می‌زنم. سردم شده ولی باوجود نفرتم از سرما لج کرده‌ام که سرما بزند به استخوانم. هر از چندگاهی لات و لوتی رد می‌شود می‌آید حرف بزند خشم و نفرت را که می‌بیند رویش را برمی‌گرداند. ‌زده‌ام به سیم آخر آواز می‌خوانم سوز آواز و باد زمستانی اشک‌هایم را درمی‌آورد. می‌دانم برسم خانه افتاده‌ام. خیلی وقت است تب نکرده‌ام و هوای هذیان و هپروت تب‌گونه انگیزه‌ام را برای ادامه این پیاده‌روی احمقانه بیشتر می‌کند. آرام آرام برف ریزی باریدن می‌گیرد که وقتی به گوشه چشمم می‌خورد می‌سوزاند. زده است به سرم که شروع کنم به فلسفه پایان آسمان کجاست؟ که از بچگی سرکارم گذاشته است باز فکر کنم تا بلکه فکر تو و بدبختی‌هایم و جرات نداشته خودکشی بیش از این آزارم ندهد. فایده ندارد هرچقدر مغزم را می‌سابم تو بیشتر از بین خاطراتم می‌زنی بیرون. فایده ندارد که ندارد دوباره آویزان می‌شوم به خدا. ماجرای من و اعتقاداتم به خدا شبیه رانندگیم در سربالایی است وقتی که می‌ایستم ترمز دستی را می‌کشم ولی اعتماد نمی‌کنم که پایم را از روی ترمز بردارم نکند عقب‌عقب بروم. باورم به خدا از هر جنس و شکلی می‌خواهد باشد به هر حال آرام‌ترم می‌کند گرچه وقتی به از دست‌دادن‌ها و دوباره پس نگرفتن‌ها می‌اندیشم نه تنها آرامشی برایم نمی‌ماند بلکه بیشتر قاطی می‌کنم. خیابان ارتفاع می‌گیرد. به هن‌هن می‌افتم. سرما رفته است در سینه‌ام. سرفه‌ام می‌گیرد. سینه‌ام خشک و دردناک می‌شود. با خودم می‌گویم کاش حداقل از این ابزار مدرن چیزی همراه داشتم که برایم موسیقی پخش می‌کرد. آوازهای نصفه و نیمه‌ام را بلندتر می‌خوانم و می‌روم و می‌روم. دیگر برایم مهم نیست از کجا راهم را آغاز کرده‌ام و قرارست به کجای این ناکجاآباد برسم. آدم بی‌هدف عجب آدمی می‌شود. دندان‌هایم را بهم فشار می‌دهم نه از سرما از رنج این‌همه مردگی را به اجبار زندگی کردن.

لینک
۱ بهمن ۱۳۸٥ - نغمه