بيداری در دنيای خفتگان   

می‌آیم کپه مرگم را بگذارم نمی‌شود که نمی‌شود لامذهب درد به جانم افتاده است و هرچه قرص می‌خورم فایده ندارد. از بیداری در بین خفتگان متنفرم. اینجور وقتا افکار مالیخولیایی می‌زند به کله‌ام. از چند روز پیش که یکبار دیگر با تو اتمام حجت کرده‌ام دروغ چرا به طرز احمقانه و باورناپذیری آرام‌تر شده‌ام. می‌ترسم چند ماه دیگر دوباره هوایت بزند به‌سرم و گریه‌ها و التماس‌هایم به هرچه پیامبر و امام و خداست شروع شود! به درک فعلاْ که نفس می‌کشم گور بابای فردای نیومده. احساس می‌کنم شاید تقدست را از دست داده باشی و دل سنگیت هم از رفتن تقدست باشد. همینطور است. از وقتی که من تنهایت گذاشتم و خودم تنهاتر شدم هیچ‌گاه سعی نکردم عاشقت نباشم و مثل روزهای اوج آشناییمان تحسینت نکنم ولی فکر کنم تو در این فاصله خیلی مرا نفرین کرده‌ای و بد و بیراهم گفته‌ای. این را به وضوح از زنگ صدایت و گفتارت که دیگر مهربان نیست می‌فهمم. ای وای بر تو كه بازي عشق را باختی.

عجیب است. من آنقدر آرام و ساکت شده‌ام که خودم به آن می‌گویم پیری زودرس. چه اهمیتی دارد که من به هرکس که سعی می‌کند به من نزدیک شود پشت می‌کنم.

نبسته‌ام به كس دل    نبسته كس به من دل     چو تخته پاره در موج      رها رها رها من!

تازگی‌ها به جای همه کسانی که از آنها فاصله گرفته‌ام یک دوست پیدا کرده‌ام که لال است و حرف نمی‌زند. اسمش را گذاشته‌ام خدا. نترسید نه من سنگ می‌شوم و نه شمایی که این را خوانده‌اید. خدای من لال است. خیلی مطمئن نیستم گوشش هم سنگین نباشد. به دید چشم‌هایش هم شک دارم. ولی هر چه هست پای نک‌و‌ناله‌های من خوب می‌نشیند.

Godisnowhere

"this can be read as "god is no where" or as "god is now here

همه چيز همين‌جوري است. حتي همه اعتقاداتم هم مثل اين جمله به جابجايي كلمات بند است.

مي‌دانستم سر اين رشته را بگيرم شروع كنم به بافتن از قامتم بلندتر مي‌شود. دردم را فراموش كرده‌ام. هرگاه دردي حجيم‌تر از دردي كه داري به تو هجوم آورد درد قبلي كوچك مي‌شود و مي‌رود گوشه‌اي قايم مي‌شود. قايم‌موشك‌ بازي درد را هميشه با درد غمم از تو آغاز مي كنم. مي‌ترسم خيلي مي‌ترسم از زندگي از اين همه سال مانده تا خداحافظي. فردايم را سياه كرده‌ام. مي‌ترسم ياد تو هميشه در قلبم زنده بماند. نمي‌ماند هان! مي‌ماند! چطور در دل آدم مرده‌اي مي‌تواند چيزي زنده بماند؟

ماه بهمن كه مي‌رسد كلافه مي‌شوم. هر سال با بهمن گويي دوباره به زور متولد مي‌شم. كاش يكبار در يكي از اين روزهاي ميلاد اجباري رخصت رفتنم مي‌دادند. تولدت مبارك‌ها گريه‌ام مي‌اندازد. امسال تو به من تبريك نخواهي گفت! ۲۶ بهمن امسال كاش بميرم. اگر بميرم چه كسي به حيوانات خانگي‌ام غذا بدهد؟ مادر و پدرم و خواهرم كه ديگر حتما دل و دماغ ندارند. اگر به كس ديگري بدهندشان دق مي‌كنند. مي دانم كه مي‌ميرند. آنها مثل من و تو كه نيستند.

كاش مي‌خوابيدم. از دست خودم خسته‌ام. براي نوشتن هم انگيزه كافي ندارم. گاهي مي‌خواهم دنياي نوشته‌هايم را با يك دستور حذف نابود كنم. نمي‌دانم چرا دست دست مي‌كنم. براي من يا براي چه كس ديگري اهميت دارد كه من با چرند و پرندهايم باشم يا نباشم. آن روز كه شروع كردم به در ميان گذاشتن نوشته‌هايم با ديگران مگر كسي برايش فرقي كرد!

از بسكه بيدار مانده‌ام در دنياي اينهمه خفتگان ديگر كلافه شده‌ام. تو را هم ديگر نمي خواهم. مي دانستم اگر به اينجا برسم ديگر كارم تمام است. خسته‌ام نه از نوع خستگي‌هاي هميشگي. خسته از بودن و تهي بودن. از نفس كشيدن در خلأ كه سينه‌ام را مي‌سوزاند و اشك‌هايم را از روي رنج جاري مي‌كند.

خسته‌ام. خسته از اشتباهات زندگيم.

لینک
٧ بهمن ۱۳۸٥ - نغمه