خودم که با خودم فرق دارد   

نشسته‌ام پای پنجره هی چایی می‌ریزم برای خودم. سرد که می‌شود یک نفس سرش می‌کشم. باد که می‌خورد به تن لخت درخت‌ها لرزم می‌گیرد. می‌خواهم تمرکز کنم تا بلکه چند کلمه‌ای بنویسم. نمی‌شود هجوم آغاز شده است. از در و پنجره از مزه چایی از رنگ لیوان از تابلوی کج روی دیوار از هر کوفت و زهرماری هجوم آورده‌ای و وق زده‌ای به چشم‌هام. راستی چرا من یا تو نمی‌دانم دقیقاْ کدام یک از ما بیشتر به رفتن اعتقاد داشت! این را اگر ندانم این را خوب می‌دانم که روزهای بیشتر عمرم را به معجزه اعتقاد داشتم بی معجزه‌ای خیلی بزرگ. چه فرقی می‌کند برای من باشد یا هزاران حضرت دیگر. معجزه مهم بودنش است. هق هق‌های من که از پشت هر خاطره بیرون می‌ریزد به درک، سر خدا سلامت.

راستی وقتی بنده‌ای که از اسمش پیداست که در بنده دنبال هیچ چیزی مثل یک آرزو یا امید یا معجزه‌ای نباشه یه کم خدا از خدایی نمی‌افته! معلمی رو تصور کن که سر کلاسش هیچ کس خیالش نیست نمره‌اش قراره صفر بشه یا بیست! چه مسخره!

دست تو رو که گرفتم بردم گورستان همینطور زنده زنده خاکت کردم زیر خروارها خاک، نفس راحتی کشیدم. سرفه‌ام گرفت و بازهم سوزش همیشگی که نمی‌دانم از کجای وجود لعنتی‌ام بیرون می‌زند. برایت از این گل‌های پژمرده رنگ شده خریده‌ام بگذارم سر قبرت که احساس دلتنگی نکنی. ببین چقدر از تو مهربان‌ترم. تویی که برای زنده‌ها گل نمی‌فرستی و منی که برای همه مرده‌ها گل می آورم.  

این همه نوشته‌ام تو هنوز با چشم‌های مبهوتت که تازگی‌ها بی‌رحم شده است نگاهم می‌کنی. اگر بدانی از پس چه چیزهایی به یادت می‌افتم حتماْ خنده‌ات می‌گیرد. فکرش را بکن از رقص نصف نیمه یک سرباز که هیچ شباهتی به تو ندارد در «پابرهنه در بهشت».

کاش نرفته بودی. عادت ندارم ای کاش‌هایم را به گوش بنده‌ها زمزمه کنم. خدایم هرچه باشد بهتر است. اجابت نمی‌کند حداقل آبروداری بلد است. به خواستن برگشتنت دیگر باور ندارم. مرا که می‌شناسی وقتی تنها شوم دیگر هوای با تو بودن هم به سرم نمی‌زند. مرا که می‌شناسی اگر در خودم غرق شوم دست هیچ کس را به یاری نمی‌پذیرم. تو که می‌دانی پای لج و لج بازی که باشد هر شرطی را می‌پذیرم حتی شرط‌‌‌بندی‌های احمقانه‌مان را.

خبر داری یا نه؟ چه می دانم اصلا چه فرقی می کند! یقین دارم خبر نداری که این همه روز همه اين روزهای سرد و تاريک من نشسته بودم تا همه گرماهای دنيا را در دست‌هايت «ها» کنم تا مبادا تو رنج سرما ببينی همانطور که برای سختی جيب خالی‌ای که تو را آزار می‌داد چه روز‌ها که دويدم.

راستی چرا یادت رفت آخر بار از من خداحافظی کنی!

بیا و برنگرد. برگشتنت دیگر خرابه‌ای را آباد نمی‌کند. بیا دست خاطره‌هایت را هم بگیر و ببر. خسته می‌شوم از نوشتن بدون هیچ آرامشی و یا ذره‌ای آرام شدن. غریبه که نیستی! دیگر برایم مهم نیستی نه خودت نه رفتن و نه برگشتنت. فکر نکنی از سر لج می‌گویم اینطور نیست. از قید هزار من و تو گذشته‌ام تا دیگر تو را نخواهم و هیچ کس را نخواهم تا بشوم آدم دیگری که با خودم خیلی فرق دارد. فقط می‌ترسم که نوشته هایم همه آویزان تو باشند و تو که هی رنگ‌ می‌بازی دست‌نوشته‌هایم سبک و سبک‌تر شوند و حالم را بهم زنند. راستش را بگویم هیچ وقت چنگی به دل نمی‌زدند. مچاله‌های گوشه اتاق شهادت می‌دهند.

شده است كتابي را بخواني كه وقتي تمام مي‌شود كه گويا يك فصل پاياني آن جا افتاده است و تو دلت بخواهد قلم برداري و بر حاشيه آن شروع كني به نوشتن يك پايان درست و درمون؟ گاه ديده‌اي يك داستان مي‌خواني كه آنقدر كوتاه است كه دلت مي‌گيرد براي شخصيت‌هاي آن كه چه كم فرصت با هم بودنشان بوده است! چرا نويسنده‌ها گاه خست مي‌كنند!

نويسنده بزرگ كاش داستان «من و تو» را کمی بلندتر می‌نوشتی.

لینک
۱٤ بهمن ۱۳۸٥ - نغمه