مرحمت عالی زياد   

آن روزهایی برگشته‌اند که قلم دهن‌کجی می‌کند و هرچقدر التماسش می‌کنم بیشتر در دستانم می‌ماسد و آخرش هم کارخرابی می‌کند بر صفحه سفید کاغذ. می‌خواهم از غم‌ها بنویسم، كلمات به طنز كنار هم قطار مي‌شوند!

راه‌هاي زیادی هست که از آنها تو به يادم مي‌آيي و باور كن من راه‌هاي اندكي براي فرار از تو دارم. به اين مي‌گويند جدال نابرابر. يادت مي‌آيد در من هميشه ستاره‌اي سوسو مي‌زد. حال هر روز به اميد مرگ سر بر بالين مي‌گذارم. بدون ترس از اينهمه انتقاد كه بر سرم هوار مي‌شود مي‌نويسم. عادت ندارم احساساتم را قيچي كنم.

نمي‌توانم. شوخي كه نيست نمي‌توانم. چه اصراري دارم كه اراجيف به هم ببافم. مشكل همان است كه فكرش را مي‌كردم. همه چيز با همه چيزهاي ديگر قاطي شده است. دلم مي‌آيد برايت تنگ شود كه نمي‌شود. 

مشكل من مي‌داني چيست؟ اين‌كه دروغ نمي‌گويم. به دنبال حرف و حديث‌هايي كه باورشان هم ندارم نمي‌روم. اين را براي آنهايي مي‌گويم كه نسخه مي‌پيچند كه آنچه بر تو روي مي‌دهد و می‌گذرد را خودت انتخاب كرده‌اي و اين‌كه پند و اندرز مي‌دهند كه مي‌خواستي محبت رايگان برای کسی خرج نكني و يكي ديگر راه‌هاي رهايي تجويز مي‌كند!

گر حكم شود كه مست گيرند                                 در شهر هر آنكه هست گيرند 

هنوز يك سال نشده است كه رفته‌اي و من پير شده‌ام. همانقدر كه دور مي‌شوي متوازن‌تر و متين‌تر مي‌شوم. اين‌همه سال كه پيشم بودي همه دوستانم را فراموش كرده بودم و تو شده بودي همه چيز و همه كس. امروز دوباره دور و برم شلوغ شده. جاي تو براي هميشه خالي است.

چند هفته‌اي مي‌شود كه ميانه‌ام با خدا خوب است. نمي‌دانم دقيقاً نوعش خوب است يا بد ولي كاري با هم نداشته‌ايم نه من به او گير داده‌ام نه او مصيبتي نازل كرده است مرحمتشان هم كه چون هميشه زياد. كار به كارش كه ندارم فلسفه وجوديم زير سؤال مي‌رود. مغزم خشك مي‌شود. سراغ هركس را نگيرم تو را هم كه فراموش كنم با خدا حسابم سواست.

ديروز بود يا پريروز نمي‌دانم ولي صبح روز تولدم بود كه آمدم آرزو كنم پايم گير كرد به پر شال خدا كه اصلاً خدا خود منم يا خدا خودش است يا همه جهان روي‌هم مي‌شويم خدا، يا.... . چه فرقي مي‌كند امسال اولين سالي است كه هيچ ميلي به هيچ داشتني ندارم.

هر راهي كه مي‌روم تهش يا بن‌بست است يا به همچون تويي ختم مي‌شود. خسته مي‌شوم با همه آنهمه بزرگ‌انديشيم به دنيا و آدم‌ها، خسته مي‌شوم. دنيايم راه زوال در پيش گرفته گرچه به ظاهر اين‌گونه نيست. فاصله گرفته‌ام از آشنايي‌ها و نمي‌گذارم كسي سرك بكشد به دنياي تنهايي‌هايي كه به ياري تو ساخته‌امش.

موسيقي كه نباشد زجر مي‌كشم تا بنويسم. همه در نوشته‌هايشان مي‌گويند «تو» وقتي رفتي پاييز شد ولي باور كن وقتي تو رفتي بهار شد! بهار را با دل پاييزي تحمل كردن چه دردي دارد.

شنبه بود 28 بهمن تولد صادق هدايت آنقدر دلم برايش تنگ شده كه مي‌روم كتاب‌هايش را از لاي كتاب‌های دیگران بيرون مي‌كشم. يادم مي‌افتد كه بوف كورم دست يك‌نفر جامانده. حرصم مي‌گيرد. چرا اين كتاب را به ديگران قرض مي‌دهم آن هم به كساني كه مطمئن نيستم بخواننش يا اصلاً دوستش داشته باشند. صادق برايم مهم است. انتخاب پايان زندگي و چگونگي آن هم هميشه برايم مسأله بوده است.

در اين فكر هستم كه مدتي دست از نوشتن بردارم. دلم مي‌گويد دست از نوشتن و پاسخ دادن و گاه به گاه راه افتادن دوره‌گردي در دنياي نوشته‌هاي اين و آن دست بردارم. آنچه مسلم است ذهنم اينجا نيست. بي‌خود دست و پا مي‌زنم تا چه چيزي را حفظ كنم! حالم از همه اين نوشته به‌هم مي‌خورد. چه مزخرفاتي تراوش كرده است. گفته بودم كه تا مي‌آيم از اين همه حس سنگين كه بر شانه‌هاي نحيفم نشسته است بنويسم قلم دهن‌كجي مي‌كند آخرش هم چرندياتي تحويلم مي‌دهد كه به لعن و نفرين هم نمي‌ارزد. 

قدرت جمع كردن نوشتار را هم ندارم. دلم مي‌خواهد همين‌جا وسط هزار حرف نگفته يك نقطه بگذارم و بنويسم پايان. همین هم می‌شود بی‌هیچ حس خوبی و سبک‌تر شدنی راهم را می‌کشم و می‌روم.

لینک
٢٩ بهمن ۱۳۸٥ - نغمه