قلم هاي كاغذي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مسير «بودا» شدنم
داشتم فكر ميكردم بهار چقدر يكدفعه سروكلهاش پيدا ميشود. آنقدر يكدفعه كه تا لحظات قبل از آمدنش دلم ميلرزد نكند امسال خدا يادش برود فصلها را عوض كند! اگر كار دنيا را به من ميسپردند حتماً چندينبار وقتي در دنياي افكار مسخرهام سرگردان مانده بودم يادم ميرفت به درخت و گل دستور دهم زنده شوند.
مسايل جديدي طرح كردهام براي خودم كه سركاري خوبي است. تصميم گرفتهام بروم دنبال رياضت كشيدن. ميخواهم با رياضت جسم به تعالي روح برسم. اولش كه شروع كردم خيلي اميدوار بودم ولي چند روزي نگذشته كه احساس ميكنم اين راه جواب نميدهد. براي همچون مني كه نه اهل خورد و خوراك است و نه اهل تفريح و سرگرمي و همه كارش خواندن و نوشتن، چاي سركشيدن، فيلم ديدن و موسيقي گوش دادن است، رياضت دادن جسم كار مفيدي به نظر نميرسد.
تصميم كه گرفتم چاي ننوشم به گه خوردن هرچه رسيدن به تعالي روح افتادم.
همهاش زير سر «بوداي كوچك» است. زيربار نميروم بايد راه تعالي را پيدا كنم. در سرم چيزي وول ميزند كه نميگذارد مثل بقيه آدمهاي صحيح و سالم زندگي كنم. اينقدر هياهو چگونه در درون من زندگي ميكند؟
اينهمه سال است دنبال چه مي گردم. چقدر با خدا و شرف انسانيت كلنجار رفتهام و امروز تنها آن چيزي كه بر من مسلم شده اين است كه بايد بزرگ شد و از بسياري خواستنها و نخواستنها گذر كرد. هرچه در اين يك سال كسب كردهام مديون رفتن تو است!
موجودي كه به دنيا آمده است با خودش هزار هزار پرسش جديد آورده است. نگاهش ميكنم. چيز عجيبي است با آرامشي ميخوابد كه هيچ شباهتي با خوابيدنهاي پر از تصوير من ندارد. خواب كه هست با او حرف كه ميزنم لبخند ميزند. تعجب ميكنم. به چه ميخندد به من كه آنقدر احمقم كه از او پرسشهاي فلسفي ميپرسم يا به فرشتههايي با بالهاي صورتي كه در خوابش پرواز ميكنند؟
چشمهايش كه باز ميشوند با تعجب و احساس خاصي به مادرش نگاه مي كند. هرقدر صدايش ميزنم از مادرش چشم برنميدارد. بوي دنياي من را نميدهد. دستان كوچكش در برابر دستان من آنقدر كوچك و زيبايند كه خجالت مي كشم.
خدايا افسانه زندگي عجب افسانهاي است! خانوادهاي روزهاي نخست يك سال عزيزي را از دست ميدهد و روزهاي پاياني همان سال عزيزي را بهدست ميآورد. راستش را بخواهي از همه اين بهدست آوردنها براي همان از دستدادنها ميترسم. ميترسم؟! امروز ديگر نميترسم!
دنيا محل گذر است. هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود... به ادامه سهنقطهاش اعتقادي ندارم و اينگونه است كه من و ما هر نفس به پايان راه پرپيچ و خم زندهبودن نزديكتر ميشويم.
منتظر مرخص شدن از سركار رفتن هستم تا يك دل سير كتاب بخوانم. آنقدر خوشبخت هستم كه هم چند كتاب خوانده نشده دارم و هم بن كتابهايي كه ته كيفم افتادهاند در انتظار اينكه هم من را خوشحال كنند هم مرد كتابفروش را.
سه بار مي نويسم مطمئنم، هرسه بار پاكش ميكنم. بالاخره نميدانم مطمئن هستم و يا نيستم ولي بعيد ميدانم كه ديگر در اين سال چيزي بنويسم. خيلي از دوستان دور و نزديك در دنياي نوشتههايم همراهيم كردند. دلم ميخواهد از همهشان ياد كنم. زيادند و احتمال جاافتادن نام يكي از دوستان از اين كار منصرفم ميكند.
چقدر آرزوي خوب در دلم براي همهتان دارم، همه شمايي كه اينهمه روز مرا در تاريكي و تنهايي رها نكرديد. كاش همهتان ميدانستيد در مسير «بودا» شدنم چه سهمي داريد!
از امسال تا سال ديگر تنها گردش عقربه ثانيهشماري فاصله است و ...
| لینک | ٢٥ اسفند ۱۳۸٥ - نغمه |

