قلم هاي كاغذي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
شكلاتهايي كه ديگر طعم ندارند
اين روزها و شبها هستند كه با شتاب ميگذرند و من عجيب احساس جا ماندن در گذر ثانيهها آزارم ميدهد. آنقدر دست دست كردهام براي نوشتن كه هزار طرح و نقش در ذهنم آشفته شدهاند و توان نظم دادن به آنها را ندارم. جا ميمانند هزار حر ف نگفته و احساس نگارش نشده كه يادم بماند در حق خودم چقدر كوتاهي كردهام!
پرسشگر ذهنم فعال شده است كه حق چيست؟ در رابطه من و تو حق با كدام يك از ما بود؟ حق من چيست از زندگي نكبتي كه «من» و اينهمه آدم حقكش برايم ساختهاند؟ حق هرچه هست باشد ولي ميدانم جوهرش حقيقت است همان حقيقتي كه رنج من بوده است در لحظه لحظه نفس كشيدنم. همان حقيقتي كه هرگز به واقعيت نفروختهامش و امروز دستم خالي است!
چند شبي گذشته است از آن شبي كه بعد از هفتهها نبودنت به خوابم آمدي. اينبار چقدر همهچيز با كابوسهاي گذشته فرق ميكرد. صدايت نميزدم، هم كلامت هم نشدم و حتي نگاهم هم با نگاهت تلاقي نكرد. ترسيدم از اين خواب كه مرا برده بود به حس و حالي كه تو را دوست نداشتم و تو محبت خرج ميكردي.
تو را شكست خورده نميخواهم در جنگي كه خواسته بودم از ابتدايش زمينخوردهات باشم.
دوستي از من ميپرسيد كه به وعده هزاروچهارصدساله؛ روزي پنج وعده و در نميدانم چندين سجده؛ سر به آستان ربوبيت ميسايم؟ گفتم نه! با تأسف گفت كه از من نااميد شده است!
بسي سجاده تقوا كه يك ساغر نميارزد
آه خدايا كه تو از من نااميد نميشوي! چه حيرتبار اينهمه عصيان و طغيان همه در وجود بزرگوارت گم ميشوند و تو چشمانت را ميبندي و رسوايم نميكني؟ ميداني حتماًً اگر هم نگفته باشم؛ كه تو اقيانوس آرام من تنهايي!
خرافت به سرم زده بود كه با آمدن سال جديد زنجيره حوادث حلقههايش را مهربانتر با من خواهد چيد! زهي آرزوي باطل كه صعود روبه اوج تنهايي در لحظه آرزو كردن «حول حالنا الي احسن الحال» هم متوقف نشده بود.
دلم لك زده است براي روحي كه دردهايم را از پس نگفتههايم بفهمد و آنقدر بلندبالا باشد كه سايهاش در اين سوزش جانفرسا فرصت تجديد نفسي ارزاني كند. شمس بدون مولانا راهي جز ناكجاآباد را نميشناخت و من در طلب مولاي خويش كه ديوان ارادتهايم را به نامش امضا كنم! آخ اگر مجوز چاپش ندهند. واي بر من اگر سانسور شود.
از خيلي كه كوچك بودم از همان روزها كه ميفهميدم براي هزار آرزوي رنگارنگ ديگران آرزو كنم و نميفهميدم اولین آرزو را براي خودم كنار بگذارم؛ از همان خيلي كوچكي كه فكر ميكردم ماه نقرهاي پر است از درختهاي كاكائويي! بسكه از همان خيلي كوچكي كاكائو دوست داشتم و تو ميدانستي و هميشه از من ميپرسيدي تو را بيشتر دوست دارم يا يك خانه شكلاتي كه هرگز تمام نميشود و من ميگفتم تو را بيشتر دوست دارم آنقدر بيشتر كه حاضرم تا پايان عمرم شكلات نخورم و تو رفتي و ديگر هيچ شكلاتي طعم ندارد! از همان زمان خيلي كوچكي تا همين روزهاي خيلي سنگلاخي، شبها كه به دنياي تاريكي پناه ميبردم، دعايم را كه زمزمه كردم به اين اميد كه بروم بهشت، كارنامه روزم را كه معدلگيري كردم، به حساب كتاب بديهايم كه رسيدم، عادت داشتم رويابافي را آغاز كنم تا خوابم ببرد ولي اين شبها من بدون رويا، بدون آرزو، من بدون تو چقدر سخت چشمانم رنگ خواب ميگيرند.
پدرم را مادرم را كه كلافه ميكنم با همه بدقلقليهايم، كفري كه ميشوند افسوس مرا ميخورند براي روزهايي كه بدون آنها حسرت اين روزها را خواهم خورد. ميدانيد آدمها عادت كردهاند كه پيرها بميرند ولي واقعيت اين است كه جوانها هم ميميرند. اگر نباشم جايم روزي در دنياي كسي خالي خواهد ماند!!!
دلم نميسوزد چراكه يادم نرفته است آخرينبار كه صدايت را شنيدم چندينبار بگويم عشق به تو فراموشم نشده است پس از آن همه ماه كه نه ديدهامت و نه صدايت را شنيدهام.
ميداني براي رفتن خيلي وقت است كه آمادهام. روزهايي كه بودي ميترسيدم از تنها ماندنت. يادت ميآيد ميگفتي تو بدون من كودك يتيم سرراه گذاشتهشدهاي ميشوي و من براي تو تكههاي مرغ را ريزتر ميكردم تا با آنهمه مخلفات به خوردت دهم.
براي رفتن اختياريم زدن به دريا را دوست دارم، كه موجها جاي پايم را محو ميكنند و من ميروم و ميروم بياميد رسيدن به ساحلي. غرق ميشوم ميدانم. غرق شدن را خوب بلدم همانطور كه در جذبه نگاه تو غرق شدم.
ما از پس هزارتوي زندگي با هم همسفر روزهايي شديم كه من در آنها جا ماندهام خسته از دويدنها درپي راه نجاتي، پناه برده به گوشه ديواري چمباتمه زده زانو به بغل و ترسان چون كودك يتيم بر سر راه گذاشته شده!
| لینک | ۱٥ فروردین ۱۳۸٦ - نغمه |

