امروز ديگر دير است   

از پس اين‌همه سال اعتراض، امروز «سكوت بلند» را برگزيده‌ام و صبورتر مي‌شوم هر روز بي‌اميد اجر صبري كه برگزيده‌ام.

روزگار روز‌به‌روز سخت‌تر مي‌شود. خدا را شكر گله‌اي نيست. نان بخور و نميري هست. غم‌ها اگر از حد مي‌گذرد، كنايه‌هاي عزيزان اگر بيشتر مي‌شود، فرصت‌ها اگر از دست مي‌رود، دردها اگر سر برمي‌آورد، اشك‌ها اگر سرازير مي‌شود، آه‌ها اگر سينه‌سوز مي‌شود و اگر هزار كوفت و زهرمار دیگر بر سرم خراب مي‌شود، خدا را شكر گله‌اي نيست!

حرف زيادي براي گفتن و نوشتن نمانده است. سكوت كه در وجودم ته‌نشين بشود ديگر همين درد و دل‌هاي خودم با خودم هم فراموش مي‌شود. كاش مي‌آمدي نه براي ماندن كه ديگر من مرد راه با تو بودن نيستم، مي‌آمدي براي بردن سايه‌ات كه هرجا مي‌روم به هر كه سلام مي‌كنم روبه‌رويم ايستاده است و مي‌آمدي دست همه خاطراتت، يادهايت و يادگاري‌هايت را مي‌گرفتي مي‌بردي.

يك راه را باز به خطا رفته‌ام. اگر سال‌هاي پيش نمي‌دانستم به ناكجاآباد مي‌روم و خدایا تو هم راه را به من نشان ندادي امروز مي‌دانم راه را به اشتباه انتخاب مي‌كنم. براي من براي از دست دادن چيزي باقي‌ نمانده‌است!

خدايا تا فرصت اعتراض براي خودم باقي گذاشته‌ام بگذار اين آخرين دردها كه بر دلم نشسته است با تو بگويم كه اگر به «سكوت بلند» سلام كنم ديگر با تو هم حرف نخواهم زد. خدايا چرا فريادهايم را نشنيدي تو كه از سكوت سنگ مدح خويشتن مي‌شنوي؟ خدايا چرا اشك‌هايم را نديدي تو كه جنبش كوچك‌ترين جنبنده را در جهان هستي زير نظر داري؟

خدايا هزار خدايا دارم كه بگويم ولي بغضي كه بي‌موقع مي‌آيد سراغم و قطره اشكي كه عادت كرده است از گوشه چشمم  آرام پايين آيد رسوايم مي‌كند و من ناگزير به سكوت مي‌شوم.

وقتي با ديگران هستم آدم ديگري مي‌شوم آدمي كه نه خودم مي‌شناسمش نه ديگران باورش مي‌كنند. چه روزگار غريبي است. كاش به فريادم رسيده بودي آن روزها كه فريادم هنوز به گوش مي‌رسيد و هنوز كورسوي اميدي در دلم زنده بود. كاش آن روزها كه به دستان توانمند تو تمام مشكلات من حل مي‌شد مهربان‌تر بودي. خدايا اي كاش مرا به وادي تنهايي رهنمون نشده بودي. امروز دیگر چقدر دیر شده است. افسوس!

هنوز يادم مي‌آيد كه آدمي بودم با هزار اميد و آرزو كه در دسترس نبودنشان هم شكستم نمي‌داد. يادم مي‌آيد كه من با آن همه اميد و خوش‌بيني مردي بر لبه پرتگاه خودكشي را نجات دادم و امروز اگر به لبه بلندي برسم براي پرواز در آسماني كه مرا به مرگ خواهد رساند اندكي تأمل نخواهم كرد.

خدايا زندگي كردنم به جبر تو يا به اختيار خويشتن نمي‌دانم فلسفه‌اش هرچه مي‌خواهد باشد ديگر برايم اهميتي ندارد. براي من اسير در اين كلاف سردرگم ديگر چه فرقي مي‌كند من يا خداي من كدام يك مختارتريم.

همه‌چيز و همه‌كس اسير تكرار و يكنواختي مي‌شوند همانطور كه من براي من در دور باطل افتاده‌ام. دست كشيده‌ام از هرچه دوست داشته‌ام ديگر نه سراغ ساز مي‌روم كه خاك نشسته است رويش و سيم‌هايش ديگر كوك نيستند و صدايش ناهنجار شده است و نه ديگر صدايم پرواز مي‌كند براي ترانه‌اي همراه با آهنگي كه نواخته‌ام.

دست كشيده‌ام از هرچه كه شايد روزي فريبم بدهد به شادي‌اي كه عمرش به درازاي برگ گلي است در آفتاب سوزان و من باز خنده بر لب‌هايم بماسد و غم اقتدارش را به رخم كشد.

خدايا گيجم كرده‌اي در پس اين‌همه چراغ قرمز كه راهم را به هر سو بسته‌‌اند. قانون‌شكن نبوده‌ام وگرنه از پس آن چراغ قرمز بزرگ براق كه زل زده است به چشم‌هايم خيلي روز پيش عبور كرده بودم. مي‌گريزم. روزي مي‌گريزم، اين خط اين نشون.

مي‌داني خدايا فراموشم نخواهد شد محبت‌هايت همانطور كه يادم نخواهد رفت روزهايي كه تنهايم گذاشته‌اي. هنوز مي ترسم از تو كه قهاري كه مبادا قهر كني حتي اگر قهرت از مصدر قهاريت نيامده باشد. مي‌ترسم كه از اين هم تنهاتر شوم گرچه اين آخرين خدا خدا گفتم خواهد بود.

احساسات كه غليظ‌‌‌‌ تر مي‌شوند از بار كلمات، من راضي نمي‌شوم به قطار نوشته‌ها، نم‌نم اشك‌ها و سر به آسمان خدا بلند كردن.

به راستي خدايا به كدامين گناه از پس هزاران روز پيش، از همان روزها كه كودك بودم، مرا اسير غم‌هايي كردي كه فقط تو مي‌داني و من. خدايا به روز وعده داده‌ات قسم كه اگر به روز حساب و كتاب و پرسش و پاسخ به پرسش‌هاي ذهنم پاسخ ندهي ادعاي عادل بودنت را خودم نقض مي‌كنم. 

لینک
۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نغمه